غریبی کردن گلسا و...
صبح دوشنبه از شرکت مرخصی گرفتم و گلسا بردم واسه واکسن. خانم مسئول واکسن قیافه عبوس و بداخلاقی داشت که نگو جرات نمی کردم نگاش کنم وای به حال بچه های کوچولویی که برای واکسن می اومدن.همون لحظه یادم به آرتینا افتاد که از قیافه دکتر پرستارها ایراد میگیره.بنده خدا حقم داره.خلاصه بابایی گلسا نگه داشت و به خانمه گفت اگه میشه قطره فلج اطفال قبل از آمپول بدید بعدا گریه میکنه نمیخوره که یه نگاه با غیظی به ابراهیم کرد و دو تا آمپولها رو زد(اینا رو ابراهیم تعریف کرد) و و منم که پشت در بودم تا صدای گریه گلم شنیدم اومدم تو اتاق بغلش کنم که دیدم جای آمپولش داره همینطوری خون میاد و دست بابایی هم خونی شده گلسا هم گریه گریه ..... منم از عصبانیت میخواس...
نویسنده :
مامان مونا
8:03


